انگار باید همیشه مواظبش بود ، شاید هم مواظبشون،اگه به خودشون وابگذاری ذره ذره وجودت رو تسخیر می کنند،اگه بخوام بهتر تصویرش کنم باید بگم عین قطره جوهری که میریزه روی کاغذ و کم کم محیط دایره پیرامونش رو بزرگتر و بزرگتر می کنه و حالا اگه از قضا به تعداد قطرات اضافه بشه ، تا بیایی به خودت بجنبی یهو چشم باز می کنی می بینی که ای دل غافل، کار از کار گذشته و دیگه نمی شه کاریش کرد.
تصویر قشنگ تری که برای مواظبت سراغ دارم ، مال شازده کوچولو هست ،موقعی که صبح به صبح با بیل و کلنگش می افته به جون بائوباب هایی که اگه از ریشه درشون نیاره ، فراموششون کنه و سراغشون نره ، کل سیاره ش رو تسخیر می کنند ،حتی گل اهلی شده اش رو.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:55  توسط پریسا افتخار
|
بعد از کلی کلنجار رفتن با استاد تنبورم "اهورا پارسا" در مورد اینکه دلم نمی خواد رو سن برم و اصلا برای چی باید برای دیگران ساز بزنم و اجرا داشته باشم ، من که برای دل خودم ساز رو شروع کردم و غر غر و........
خسته از تمرین فشرده ۲ هفته ای ، با دستان کمی لرزان و با اعتماد به نفس منجمد شده ، اولین اجرام رو انجام دادم ، در سالن ۱۵۰ نفری با حضور حدود ۱۰۰ نفر.
باید بگم تجربه منحصر به فردی بود ، درسته بعضی جا ها خارج زدم ولی در کل راضیم ، اعتماد به نفس نداشته ام داره جوونه می زنه و یخ هاش آب می شه ، جوری حس نوازندگیم گل کرده که بعد از اتمام پایان نامه دلم می خوام بیشتر با موسیقی زندگی کنم و البته کتاب و فیلم :)
تا چه پیش آید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:50  توسط پریسا افتخار
|
یقین داشته باش کسانی که به دنبال واقعیت می گردند، به آنچه می رسند شک می کنند
آندره ژید
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 22:44  توسط پریسا افتخار
|
سبک راه رفتن و زمزمه آروم و ملایمی که تو گوش هم می کردند توجهم رو به خودشون جلب کرد،از دوران نوجوونی و در واقع از وقتی که شاخک هام در مورد ازدواج و زندگی مشترک تیز شده بود ،عاشق تماشا کردن زوجهای عاشق پیر و سالمند یا بهتره بگم پیرعشق بودم ،اونهایی که دست تو دست هم پیاده روها رو گز می کنند و به قول امروزی ها لاو می ترکونند.
زوج امروز هم اینقدر سالخورده و پیر بودند که خانومه تو یه دستش عصا بود و دست دیگش رو دور بازوی مردش حلقه کرده بود، پیره مرد هم تو دست دیگش سبزی خوردن بود و در حین حرکت و عبور از جلوی من داشت خیلی آروم و آهسته با خانومش صحبت می کرد،ا ز جام تکون نخوردم و حدود 2 تا 3 دقیقه راه رفتنشون رو از پشت سر تماشا کردم ،گرمی محبتشون رو به راحتی می شد حس کرد، تو افکار خودم داشتم به هنر زندکی کردن و بویژه هنر زندگی مشترک فکر می کردم، به اینکه ازدواج به خودی خودش هیچ کار شاق ،ویژه و ممتازی نیست و این مهارت در حفظ رابطه ،تعامل ،تفاهم و از همه مهمتر گرمای دوست داشتنه که زندگی یه زوج و دوام و پایداری اون رو تبدیل به هنر می کنه ، هنری که هرچه قدر به قدمتش اضافه می شه ،ارزشش بالاتر می ره ،عین فرشی که پا می خوره و کهنه می شه ولی بهاش افزون تر.
پ.ن: به پای هم نه ،ولی پا به پای هم پیر شدن هم عالمی داره :)
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:41  توسط پریسا افتخار
|
خیلی وقته ازش خبر نداری ،براش میل میزنی و حالش رو می پرسی و اینکه چرا جواب تبریک سال نو رو نداده !!
جواب مفصل و بلند بالایی دریافت می کنی که کلمه به کلمه و حرف به حرفش رو می تونی حس کنی ،لمس کنی ، بو بکشی و تصور کنی
توضیخات و شرح ماوقعی رو که داده خط به خط دنبال می کنی و به جاییش می رسی که از شدت خوشخالی و شعف برای شادی و خوشبختی که نصیبش شده و الحق که مستحقش بوده ، اشک تو چشات جمع می شه
از فرصت تنها بودنت استفاده می کنی و به اشک های حلقه زده اجازه می دی که آزاد و رها و بی هیچ قیدی به یاد دوستی های قدیم و از پشت بغض دلتنگیت سرآزیر بشن ، چقدر براش چنین روزهایی رو آرزو کرده بودی و چقدر برات شیرین و دلنشینه، لحظه تحقق آرزوهات .........................
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 23:37  توسط پریسا افتخار
|
یه وقتهایی پیش می یاد که فقط کمیت سختی های پشت سر گذاشته شده بیشترجلوی چشمت می یان و می گی که چقدر زندگی من صرف حل معضلات و مشکلات شده و چقدر بی حاصل وقتم رو صرف باز کردن گره ها یی کردم که بیشترش هم دست بر قضا ازنوع کورش بوده ،چقدر می تونستم دقایق بیشتری رو بدون بالا پایین کردن دلیل وقایع اتفاق افتاده و جستجوی برای یافتن راه حل خروج از بحران در کنج عافیت و خوشی بگذرونم و نشده ،چقدر میزان رنج ها زیاد بوده و چقدر ....... ولی
عمیق تر که می شی می بینی در اصل هرآنچه که داری و شاید بهتر بگم هرآنچه که در داشته هات به دردبخور ه ماحصل رشدیافتگی هست که در خلال دست و پنجه نرم کردن با وقایع دشوار و دست و پا زدن در تنگناها نصیبت شده و بدستشون آوردی ، در نبرد افکار مختلف و متفاوتی که در مواقع حل بحران تو ذهنت رژه رفتند و مثل موج های وحشی به این سو و اون سو کوبیدنت اون افکاری که پیروز میدان شدند ،من الان رو رقم زدند و ساختند ، منی که با آگاهی به این داشته ها و سرمایه های فکری در گذشتش رنج و سختی رو می بینه ولی در حال و اکنونش بلوغ و بالغ شدن رو .
"گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است"
(سهراب)
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 14:58  توسط پریسا افتخار
|
از چند سال پیش با خودم عهد داشتم که روزهای آخر سال حدالمقدور، خیابان ها برام حکم تابو داشته باشند و ازشون اجتناب کنم، اما
10:45 دقیقه روز دوشنبه 29 اسفند 90:
عهد شکسته شده بنا به اجبار.......... سردرگمی برای پیدا کردن جای پارک................
حرکت لاک پشتی به فاصله میلی متری با ماشینهای دیگه ...................
دعوای راننده های دیگر ماشین ها بر سر رقابت برای پارک کردن در جای پارک تازه خالی شده
توهین ، ناسزا،عدم گذشت ...............
شتاب ، استرس ،عدم تاب آوردن دیگری
خودخواهی وافر
در برخی موارد، فراتر از این و یقه به یقه شدن
صدای تنبک مرد سیاه چرده که بی رمق و خالی از نشاط درونی از فاصله دور به گوش می رسه
ومن مبهوت و مغموم پشت چراغ قرمز،در اندیشه فلسفه عید و سال نو و تصویر همین آدمها در حال رو بوسی از هم دور سفره هفت سین و زمزمه حول حالنا الی احسن الحال!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 0:45  توسط پریسا افتخار
|
باران را اکنون گو
بازیگوشانه ببار
"شاملو"
باران اشکها را نیز .......
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 20:13  توسط پریسا افتخار
|
"اینجا صحبت از فرهنگ غنی کشور ایران است ، فرهنگی که زیر غبار سنگین سیاست مدفون شده"
چقدر این جمله اصغر فرهادی بعد از گرفتن جایزه اسکار ، به دلم نشست
تنها می تونم بگم تبریک ،دست مریزاد و ممنون
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 22:19  توسط پریسا افتخار
|
دیروز بعد از مدت ها دوری و دلتنگی ، دیداری با آقای دکتر کمالیاستاد برجسته دانشکده توانبخشی ،حامی علمی و عضو هیات امناء انحمن باورداشتم . پیش از پرداختن به موضوع صحبت که در مورد پایان نامه من بود ، سخنانی در مورد وضعیت جامعه و در کل شرایط نابسامان دنیا به میان اومد و دکتر کمالی مسائلی در رابطه با جنبش Slow Science که از سال 2010 در اروپا و در مقابله با سرعت زیاد تغییرات و پیشرفت علم شکل گرفته مطرح کردند.به نظرم جالب اومد و امروز در سایت ها به دنبال مطالب بیشتری در این مورد بودم که به مانیفست آکادمی slow science برخوردم و قسمتی از اون رو با عجله ترجمه کردم که می تونید بخونیدش
مانیفست مدافعان علوم تدریجی
ما دانشمندی هستیم که به دنبال وبلاگ و توییت کردن نیستیم. قدر زمان را می دانیم.
اشتباه قلمداد نکنید. با سرعت و پیشرفت علم در آستانه قرن 21 موافقیم ،با جریان مداوم چاپ مجلات موافقیم..............با تخصصی شدن و تنوع رو به رشد تمامی رشته ها مخالفتی نداریم وهمچنین نتایج و تاثیرات تحقیقات در بهداشت و درمان و موفقیت های آینده را نیز قبول داریم و ما نیز در کنار دیگران در این بازی شریک و سهیم هستیم.
با این وجود باور داریم که این، کل ماجرا نیست. علم نیاز به زمان دارد تا در موردش تفکر صورت گیرد. علم نیاز به زمان دارد تا خوانده ، رد یا پذیرفته شود. ..................علم به صورت نا پیوسته و نامنظم در حال توسعه بوده و حرکتی توام با جهش های غیر قابل پیش بینی و شاید هم غیر قابل استناد دارد که البته برخی مواقع نیز به مقیاس زمانی آرامی می خزد که می بایست برای آن نیز فضایی فراهم ساخت و به آن هم بها داد.
برای سالیان مدیدی، علم تدریجی ،تنها علم ممکن و امکان پذیر بود و امروز ادعای ما این است که این نوع از علم می بایست احیا ، تقویت و حمایت شود. جوامع می بایست به دانشمندان فرصت و زمانی را که لازم دارند بدهند.............
ما به زمان نیاز داریم تا فکر کنیم ، دانسته ها و دانش نوین را هضم کنیم، بحث کرده و دچار سوءتفاهم و عدم درک متقابل شویم....................
ما را تحمل کرده و صبوری کنید ، وقتی ما در حال اندیشیدن و فکر کردن هستیم.
در واقع ،slow science جزئی از جنبشی با نام slow movement هست که در اعتراض به تاسیس رستورانهای مکدونالد ، پیتزا و در کل ، فست فود شکل گرفت و بعد ها تبدیل به فلسفه ای شد که در کنار تغییرات سریع دنیای کنونی ،یادآور می شود که نیاز های اولیه انسان و نیاز به توجه ، دوست داشتن و دوست داشته شدن تنها از طریق کندی و نرمش در روابط انسانها به دست می آید نه در سرعت رو به رشد و روزافزون علم و دانش.
واقعا این همه عجله و شتاب برای چیه ؟ آیا می شه در برابر سرعت و تغیر که به نظر خصلت و ویژگی این عصر هست ایستادگی کرد ؟ و آیا اصلا باید این کار رو کرد؟
یاد عصر جدید چارلی چاپلین افتادم.
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 20:4  توسط پریسا افتخار
|